داستان مسافری که در ناز و نعمت خودش را به دام مرگ انداخت.
داستان مسافری که در ناز و نعمت خودش را به دام مرگ انداخت.
مسافري که در ناز و نعمت خودش را به دام مرگ انداخت!
مسافري خسته که از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت که در سايه آن قدري استراحت کند غافل از اين که آن درخت جادويي بود، درختي که مي توانست آن چه که بر دلش مي گذرد برآورده سازد.
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب مي شد اگر تخت خواب نرمي در آن جا بود و او مي توانست قدري روي آن بيارامد. فوراً تختي که آرزويش را کرده بود در کنارش پديدار شد. مسافر با خود گفت: چقدر گرسنه هستم. کاش غذاي لذيذي داشتم.
??ناگهان ميزي پر از غذاهاي رنگارنگ و دلپذير در برابرش آشکار شد. پس مرد با خوشحالي خورد و نوشيد. بعد از سير شدن، کمي سرش گيج رفت و پلک هايش به خاطر خستگي و غذايي که خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رها کرد و در حالي که به اتفاق هاي شگفت انگيز آن روز عجيب فکر مي کرد با خودش گفت: قدري ميخوابم. ولي اگر يک ببر گرسنه از اين جا بگذرد چه؟ و ناگهان ببري ظاهر شد و او را دريد.
??هر يک از ما در درون خود درختي جادويي داريم که منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسمان باشد، چون اين درخت افکار منفي، ترس ها و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابر اين مراقب آن چه که به آن مي انديشيد باشيد.
*************************************************



نظرات (0)