داستان ﻃﺮﺯ ﺗﻔﻜﺮ خرچنگی ﭼﻴﺴﺖ؟
مجموعه داستان موفقیت
داستان ﻃﺮﺯ ﺗﻔﻜﺮ خرچنگی ﭼﻴﺴﺖ؟
طرز تفكر خرچنگي چيست؟
آيا مي دانستيد اگر چند خرچنگ را حتي در جعبه اي رو باز قرار دهيد، باز هم همان جا باقى مى مانند و از جعبه خارج نمى شوند؟ با وجود اينكه خرچنگ ها مي توانند به راحتي از جعبه باز بخزند و آزاد شوند ! اين اتفاق نمي افتد، زيرا طرز تفكر خرچنگى به آنها اجازه چنين كاري نمىدهد و به محض آنكه يکي از خرچنگ ها بخواهد به سمت بالاى جعبه برود، خرچنگي ديگر آن را پايين مي كشد و به اين ترتيب، هيچ يك از آنان نمى تواند به بالاي جعبه برسد و آزاد شود. همه آنها مى توانند آزاد شوند؛ اما سرنوشتى كه در انتظار تك تك آنهاست، مرگ است ! اين مطلب در مورد انسان هاى حسود نيز مصداق دارد . آنها هيچگاه نمى توانند در زندگىشان پيشرفت كنند و ديگران را نيز از موفقيت باز مى دارند. حسادت، نشانه اى از ضعف اعتماد به نفس است . هر چند اين خصيصه اى همگانى است، اما وقتي حسادت، بخشى از خصايص يك ملت شود، به معضلى بزرگ تبديل خواهد شد . در آن صورت، اين حسادت همگانى ، نتايج فاجعه آميزى در پى خواهد داشت، زيرا باعث تباهى تمام افراد آن ملت يا كشور مى شود.
*************************************************
داستان اشتباه کوچکی که شریک استیو جابز را نابود کرد
مجموعه داستان موفقیت
داستان اشتباه کوچکی که شریک استیو جابز را نابود کرد
اشتباه کوچکي که شريک استيو جابز را نابود کرد!!
داستان يک تصميم
وقتي صحبت از بنيانگذاران شرکت اپل مي شود همه از استيو جابز و استيو وزنياک نام مي برند . اما در روزهاي اول اپل نفر سومي هم وجود داشت . او بعد از 12 روز سهامش را به ??? دلار به استيو جابز فروخت .
او اکنون مي توانست صاحب صدها ميليون دلار ثروت باشد اما تصميمي که گرفت زندگي او را تغيير داد و اکنون به عنوان مهندسي بازنشسته روزگار مي گذراند !!! نام او رونالد واين بود .
هرگز تسليم نشويد . شايد تا موفقيت تنها يك اينچ باقي مانده باشد …
*************************************************
داستان بعد از دانستن این قانون دیگر هیچوقت ناامید نشدم.
مجموعه داستان موفقیت
داستان بعد از دانستن این قانون دیگر هیچوقت ناامید نشدم.
بعد از دانستن اين قانون ديگر هيچوقت نااميد نشدم
“اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.”
از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
– بايد در بيست مصاحبه شرکت کنيد تا يک شغل بدست بياوريد.
– بايد با چهل نفر مصاحبه کنيد تا يک فرد مناسب را استخدام کنيد.
– بايد با پنجاه نفر صحبت کنيد تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشيد.
– بايد با صد نفر آشنا شويد تا يک رفيق شفيق پيدا کنيد.
وقتي که “قانون دانه” را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم. قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت. درخت سيب به ما مي آموزد که افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.
به هنگامى که حوادث سخت و پيچيده در زندگى انسان رخ مى دهد، و درها ظاهراً به روى او از هر سو بسته مى شود و احساس ضعف و ناتوانى و تنهايى در برابر مشکلات مى کند؛ ايمان به خدا به يارى او مى شتابد و به او نيرو مى دهد. آنها که ايمان به خدا دارند خود را تنها و ناتوان نمى بينند، مأيوس نمى شوند؛ احساس ضعف و ناتوانى نمى کنند؛ چون قدرت خدا بالاتر از همه مشکلات است و همه چيز در برابر او سهل و آسان مى باشد.
من از اين داستان ياد گرفتم که هيچوقت نااميد نشوم. تو چه نتيجه اي ميگيري
*************************************************
داستان به دشمنت آنقدر اطلاعات بده تا بمیرد!
مجموعه داستان موفقیت
داستان به دشمنت آنقدر اطلاعات بده تا بمیرد!
به دشمنت آنقدر اطلاعات بده تا بميرد!!
” انحرافِ اطلاعات”
“اگر دشمن داري، به او اطلاعات بده”
خورخه لوييس بورخِس، در داستان کوتاه و يک پاراگراف اش به نام «در باب دقت در کار علم» يک کشور خاص را توصيف مي کنند، در اين کشور، علمِ نقشه کشي به قدري پيچيده است که فقط دقيق ترين نقشه ها، کارآمد تلقي مي شود؛ يعني نقشه با مقياس ?:? دقيقا به اندازه خود کشور. ساکنان آن کشور زود متوجه شدند چنين نقشه اي هيچ بينشي نصيبشان نمي کند، چون فقط تکرار آن نکاتي است که خود مي دانند، نقشه بورخس مثالي اغراق آميز از انحراف اطلاعات است…
…يا صدها هزار اقتصاددان را در نظر بگير که در خدمت بانک ها، اتاق هاي فکر، صندوق هاي سرمايه گذاري و دولت ها بوده اند. تمام گزارش هاي دقيق و جامعه را هم که از سال ???? تا ???? منتشر کردن در نظر بگير، از گزارش هاي تحقيقي و مدل هاي رياضي گرفته تا اظهارنظرهاي پرصلابت بيشمار و ارائه هاي شيک پاورپوينت. اطلاعات ترابايتي روي بلومبرگ، سرويس هاي خبري رويترز، رقصي سرمستانه براي پرستش خداي اطلاعات! اما همه اينها پوچ بود بحران اقتصادي نازل شد و بازارهاي جهاني را کله پا کرد تا بسياري از پيش بيني ها و اظهارنظرها، بي ارزش شود.
تلاش براي جمع آوري اطلاعات را فراموش کن، تمام تلاشت را بکن تا با حداقل اطلاعات گليمت را از آب بيرون بکشي؛ اين به تو کمک مي کند تصميم هاي بهتري بگيري. اطلاعات اضافي ارزشي ندارد چه آن ها را بداني و چه نداني. دانيل جي بورستين به درستي نمي گويند:
بزرگترين مانع اکتشاف جهالت نيست، بلکه توهم اطلاعات است. دفعه بعد که رقيبت را ديدي نه از روي محبت بلکه از روي خصومت، با انبوهي از اطلاعات و تحليل ها او را از بين ببر…
کتاب هنر شفاف انديشيدن | رولف دوبلي | برگردان: عادل فردوسي پور
*************************************************
داستان پیله ی پروانه
مجموعه داستان موفقیت
داستان پیله ی پروانه
پيله ي پروانه
شخصي تلاش پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله را تماشا مي کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد. و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد.
??نتيجه : گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي شديم. به اندازه کافي قوي نمي شديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم.
*************************************************
داستان چطور یک نوه توانست پدربزرگش را میلیاردر کند؟
مجموعه داستان موفقیت
داستان چطور یک نوه توانست پدربزرگش را میلیاردر کند؟
چطور يک نوه توانست پدربزرگش را ميلياردر کند؟
نوه سرهنگ بازنشسته “سندرزمن” از پدربزرگش خواست که اين ماه براي او يک دوچرخه بخرد و با وجود اين که پدربزرگ حقوق کمي از بازنشستگي مي گرفت ولي به خاطر علاقه شديد به نوه اش قبول کرد ولي با 500 دلاري که حقوق مي گرفت حتي نمي توانست خرج خانه را بدهد ولي شروع کرد و کتاب هاي موفقيت را خواند.
در يکي از قسمت هاي يک کتاب نوشته بود: توانايي هاي تان را روي کاغذ بنويسيد. او شروع کرد به نوشتن. دوباره نوه اش آمد و گفت : پدر بزرگ داري چه کار مي کني؟
پدربزرگ گفت: دارم کارهايي که بلدم را مينويسم. پسرک گفت: پدربزرگ بنويس که خيلي مرغ هاي خوشمزه اي درست مي کني پيرمرد پودرهايي را درست مي کرد که وقتي به مرغ ها ميزد به طرز شگفت انگيزي مرغ ها خوشمزه مي شدند.
او راه را يافته بود. پودر مرغ را براي فروش پيش اولين صاحب رستوران رفت اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومين رستوران هم قبول نکرد، سومين رستوران نه، او به شش صد و بيست و سومين رستوران مراجعه کرد و 624 رستوران حاضر شد از پودر شگفت انگيز مرغ او استفاده کند.
داستان آموزنده ما امروز به واقعيت پيوست است و کارخانه پودر مرغ کنتاکي در صد و بيست و چهار کشور دنيا داراي نمايندگي است و اگر در آمريکا کسي بخواهد عکس سرهنگ پودر مرغ او را روي در رستورانش بزند، بايد پنجاه هزار دلار به اين شرکت بزرگ پدر مرغ کنتاکي بپردازد….
اين داستان کوتاه آموزنده به ما يادآوري مي کند که موفقيت تصادفي نيست. بايد طرز فکرمان را عوض کنيم و همچون اين داستان آموزنده از تلاش دست برنداريم و مثل پيرمرد داستان آموزنده ي ما نا اميد نشويم …
*************************************************
داستان چه چیزی باعث شد یک کارگر روستایی میلیونر شود؟
مجموعه داستان موفقیت
داستان چه چیزی باعث شد یک کارگر روستایی میلیونر شود؟
چه چيزي باعث شد يک کارگر روستايي ميليونر شود؟
در کشور چين، دو مرد روستايي مي خواستند براي يافتن شغل به شهر بروند. يکي از آن ها مي خواست به شانگهاي برود و ديگري به پکن.
اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغيير دادند زيرا مردم مي گفتند که شانگهايي ها خيلي زرنگ هستند و حتي از غريبه هايي که از آنان آدرس مي پرسند پول مي گيرند اما پکني ها ساده لوح هستند و اگر کسي را گرسنه ببينند نه تنها غذا، بلکه پوشاک به او مي دهند.
فردي كه مي خواست به شانگهاي برود با خود فكر كرد: «پكن جاي بهتري است، كسي در آن شهر پول نداشته باشد، باز هم گرسنه نمي ماند. با خود گفت خوب شد سوار قطار نشدم و گرنه به گودالي از آتش مي افتادم.»
فردي كه مي خواست به پكن برود پنداشت كه شانگهاي براي من بهتر است، حتي راهنمايي ديگران نيز سود دارد، خوب شد سوار قطار نشدم، در غير اين صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست مي دادم.
هر دو نفر در باجه بليت فروشي، بليت هايشان را با هم عوض كردند. فردي كه قصد داشت به پكن برود بليت شانگهاي را گرفت و كسي كه مي خواست به شانگهاي برود بليت پكن را به دست آورد.
نفر اول وارد پكن شد.
متوجه شد كه پكن واقعا شهر خوبي است.
ظرف يك ماه اول هيچ كاري نكرد. همچنين گرسنه نبود.
در بانك ها آب براي نوشيدن و در فروشگاه هاي بزرگ شيريني هاي تبليغاتي را كه مشتريها مي توانستند بدون پرداخت پول بخورند، مي خورد.
فردي كه به شانگهاي رفته بود، متوجه شد كه شانگهاي واقعا شهر خوبي است هر كاري در اين شهر حتي راهنمايي مردم و غيره سود آور است.
فهميد كه اگر فكر خوبي پيدا شود و با زحمت اجرا گردد، پول بيشتري به دست خواهد آمد.
او سپس به كار گل و خاك روي آورد. پس از مدتي آشنايي با اين كار، 10 كيف حاوي از شن و برگ هاي درختان را بارگيري كرده و آن را «خاك گلدان» ناميد و به شهروندان شانگهايي كه به پرورش گل علاقه داشتند فروخت.
در روز 50 يوان سود برد و با ادامه اين كار در عرض يك سال در شهر بزرگ شانگهاي يك مغازه باز كرد. او سپس كشف جديدي كرد؛ تابلوي مجلل بعضي از ساختمان هاي تجاري كثيف بود. متوجه شد كه شركت ها فقط به دنبال شستشوي عمارت هستند و تابلو ها را نمي شويند.
از اين فرصت استفاده كرد. نردبان، سطل آب و پارچه كهنه خريد و يك شركت كوچك شستشوي تابلو افتتاح كرد.
شركت او اكنون 150 كارگر دارد و فعاليت آن از شانگهاي به شهرهاي هانگجو و ننجينگ توسعه يافته است. او اکنون يک ميليونر است.
اما سرنوشت کارگر ديگري که همراه او به شهر سفر کرده بود چي شد؟
او اخيرا براي بازاريابي با قطار به پكن سفر كرد.
در ايستگاه راه آهن، آدم ولگردي را ديد كه از او بطري خالي مي خواست. هنگام دادن بطري، چهره كسي را كه پنج سال پيش بليط قطار را با او عوض كرده بود به ياد آورد. او همان شخصي بود که با هم براي پيدا کردن کار به شهر سفر کرده بودند.
ميدوني فرق تو با آدم هايي که در موقعيت بهتري نسبت به تو هستند چيه؟
خوب به آدم هايي که در موقعيت هايي هستند که رسيدن به آن موقعيت آرزوي توست دقت کن. آنها چه طرز فکري دارند؟ چه چيزي باعث شده است که آنها به چنين موقعيتي برسند؟ تو هم همان نگرش را در خودت به وجود بيار تا به آن موقعيت برسي.
تو چه درسي از اين داستان ميگيري؟ در پايين همين صفحه آن را بنويس.
*************************************************
داستان چیزی که یک کشیش فقط در آستانه ی مرگ فهمید!
مجموعه داستان موفقیت
داستان چیزی که یک کشیش فقط در آستانه ی مرگ فهمید!
چيزي که يک کشيش فقط در آستانه ي مرگ فهميد
بر سر قبر كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است:
«كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»
تو چه نتيجه اي از اين مطلب ميگيري؟
*************************************************
داستان ” دانه کوچک و سپیدار ”
مجموعه داستان موفقیت
داستان ” دانه کوچک و سپیدار ”
گاهي براي ديده شدن، پنهان بايد شد!
داستان ” دانه کوچک و سپيدار ”
دانه کوچک بود و کسي او را نميديد. سالهاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد، اما نميدانست چگونه. گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشمها ميگذشت. گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها ميانداخت و گاهي فرياد ميزد و ميگفت:
“من هستم، من اينجا هستم، تماشايم کنيد .”
اما هيچکس جز پرندههايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشرههايي که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند، به او توجهي نميکرد.
دانه خسته بود از اين زندگي؛ از اين همه گم بودن و کوچکي خسته بود. يک روز رو به خدا کرد و گفت:
“نه، اين رسمش نيست. من به چشم هيچکس نميآيم. کاشکي کمي بزرگتر، کمي بزرگتر مرا ميآفريدي.”
خدا گفت:
“اما عزيز کوچکم! تو بزرگي، بزرگتر از آنچه فکر ميکني. حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگشدن ندادي. رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کردهاي. راستي يادت باشد تا وقتي که ميخواهي به چشم بيايي، ديده نميشوي. خودت را از چشمها پنهان کن تا ديده شوي.”
دانه کوچک معني حرفهاي خدا را خوب نفهميد، اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد.
سالها بعد دانه کوچک، سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچکس نميتوانست نديدهاش بگيرد. سپيداري که به چشم همه ميآمد.
*************************************************


