داستان مردی که گمان می کرد لقمان دیوانه است.
داستان مردی که گمان می کرد لقمان دیوانه است.
مردي که گمان مي کرد لقمان ديوانه است!
روزي لقمان در كنار چشمهاي نشسته بود. مردي كه از آنجا ميگذشت. از لقمان پرسيد:
«چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد؟»
لقمان گفت: «راه برو.»
آن مرد پنداشت كه لقمان نشنيده است.
دوباره سوال كرد:
«مگر نشنيدي ، پرسيدم چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد؟»
لقمان گفت: «راه برو»
آن مرد پنداشت كه لقمان ديوانه است و رفتن را پيشه كرد.
زماني كه چند قدمي راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت:
«اي مرد، يك ساعت ديگر بدان ده خواهي رسيد.»
مرد گفت: «چرا اول نگفتي؟»
لقمان گفت: «چون راه رفتن تو را نديده بودم، نميدانستم تند ميروي يا كند. حال كه ديدم دانستم كه تو يك ساعت ديگر به ده بعدي خواهي رسيد.»
همهي ما روزي به مقصدمان خواهيم رسيد،
اما زمانِ رسيدنِ ما به مقصد بستگي به اين دارد که با چه سرعتي در حال حرکت هستيم.
*************************************************



نظرات (0)