×

پیام

کاربر گرامی برای دیدن این مطلب نیاز به یک اشتراک جدید می باشد،می توانید همین الان از منوی (عضویت اشتراک)فعال نموده و به همه ی بخشهای سایت دسترسی کامل داشته باشید

داستان ماجرای کوهنوردی که دوبار متولد شد.

ماجراي کوهنوردي که دوبار متولد شد!!! 
به خاطر داشته باش: تلاش کردن هميشه خيلي خيلي بهتر از ساکن ماندن و تلاش نکردن است. داستاني واقعي که اين حقيقت را ملموس تر ميکند در سال 1985 اتفاق افتاد.
دو کوهنورد انگليسي با نام هاي جو و سايمون به “پرو” سفر کردند تا يکي از بلندترين قله هاي آنجا را فتح کنند. آنها براي سه روز متمادي، درکنار هم از صخره هاي يخي بال رفتند. از ميان بهمن و برف گذشتند. وقتي به بالاي قله رسيدند، صورت هايشان از سرما کامل ترک برداشته بود، اما با اين حال در درون خوشحال بودند. اما اين شادي زياد دوام نياورد. چون همان روز در مسير برگشت، پاي جو شکست. يکي از پاهاي وي از زانو در رفت. حال تصور کن که در آن ارتفاع، زير بوران برف، چه خطري جان وي را تهديد مي کرد. درد پاي شکسته، کل وجودش را پر کرده بود و امانش نمي داد. اما چاره اي نبود. سايمون تصميم گرفت که وي را با طناب به خود ببندد و از کوه پايين بياورد.

سايمون وي را با طناب به خود مي بست. بعد در جايي سفت و محکم مي نشست و جو را به سمت پايين مي لغزاند. جو که قادر به راه رفتن نبود، از روي صخره ي يخي سر مي خورد و به پايين مي رفت تا به جاي محکمي مي رسيد و مي توانست خود را نگه دارد. سپس سايمون به سمت پايين مي رفت و دوباره اين مراحل تکرار مي شد تا جايي که جو به سمت پايين سر مي خورد، زير پايش خالي شد و زير يک صخره در هوا معلق ماند. جو با پاي شکسته و بسته به طناب از صخره اي يخي آويزان ماند!

سايمون که آن طرف طناب را گرفته متوجه مي شود که طناب يکدفعه خيلي سنگينتر شده است. جو آن پايين آويزان مانده و زير فشار برف و بوران صدايش به سايمون نمي رسد. جو سعي مي کند روي طناب گره هايي بزند وخود را بال بکشد. اما دستانش يخ زده و قادر به انجام اين کار نيست. سايمون حدود يک ساعت صبر مي کند، اما هيچ اتفاقي نمي افتد. پس از مدتي تفکر و تامل به اين نتيجه مي رسد که احتمال جو از دست رفته است. وي چاره اي نمي بيند جز آنکه خودش را نجات دهد. پس چاقو را از جيبش درمي آورد و طناب را مي برد!

همان طنابي که جان دوستش به آن گره خورده بود. جو ناگهان به سمت پايين پرتاب مي شود و در يک حفره عميق مي افتد. يک حفره شبيه چاهي پيچ درپيچ در دل کوه پوشيده از برف و يخ. تا آنکه به کف مي خورد و نقش بر زمين مي شود. پس از مدتي بيهوشي چشمان خود را باز مي کند وخود را محصور در برف و قنديل هاي يخي مي يابد. اول سعي مي کند که از ديوارهاي يخي بال برود اما مرتبا زمين مي خورد. پاي شکسته اش امانش را بريده است. بدنش آب زيادي از دست داده و تشنگي به وي فشار مي آورد. اما نه راه پس دارد ونه راه پيش. تصميم مي گيرد طناب را پايين بکشد.

فکر مي کند که شايد انتهاي ديگر طناب هنوز به سايمون وصل است که از بالاي صخره به پايين پرت شده است. طناب را به پايين مي کشد و وقتي به انتهاي آن مي رسد مي بيند که بريده شده!!!. حتي دوست وي نيز طنابش را قطع کرده است. جو به اين نتيجه مي رسد که اين پايان ماجراست و راه فراري ندارد. مرگ در چند قدمي وي است. نه غذايي دارد و نه آبي. دوستش نيز رفته است و وي در ارتفاع چند صد کيلومتري زمين، داخل يک حفره به تنهايي رها شده است. اگر وي در آن حفره بميرد به احتمال زياد هيچ کس حتي جسد وي را نيز نخواهد يافت.

از آن طرف، سايمون با هر مشقتي شده به تنهايي از کوه پايين مي آيد. وقتي به چادرشان مي رسد رفيق ديگرخود را مي بيند. از سايمون مي پرسد پس جو کجاست؟سايمون مي گويد که اتفاق بدي در کوهستان رخ داده و جو مرده است. و به احتمال زياد حتي به دست خودسايمون مرده است! جو پس از چند ساعت غلت زدن در عمق نااميدي، عصباني و خشمگين مي شود. کنترل خود را از دست مي دهد. شروع به مشت زدن به ديوار مي کند. نعره اي مي کشد. فحش هاي رکيک مي دهد. ديگر هيچ چيز نمي تواند وي را آرام کند. مرگ در چند قدمي وي است.

پس از آنکه کمي خشمش فرو مي نشيند، متوجه مي شود که حفره عميقتر از آني است که فکرش را مي کرده. هنوز پايين تر نيز مي توان رفت. پايين رفتن از آن حفره مي تواند به اين معنا باشد که جو خودش را در عمقي بيشتر مدفون سازد. اما مي داند که راه حل ديگري ندارد. پس به خودش يادآوري مي کند که بزرگترين اشتباه، تصميم بد گرفتن نيست. بلکه آن است که اصل هيچ تصميمي نگيري! پس شروع به پايين رفتن در آن حفره مي کند.براي ساعت ها پايين و پايين تر مي رود. دنبال حفره اي مي گردد که وي را پايين تر ببرد. مسافت زيادي را پايين مي رود تا نهايتا به يک تونل مي رسد. وقتي به انتهاي تونل نگاه مي کند، مي بيند که نوري به داخل مي تابد. با هر زحمتي شده خود را بال مي کشد تا به دهانه ي غار برسد و آنجاست که ناگهان چشمش به خورشيد مي افتد! وي در دل کوه آن قدر پايين رفته بود که به طور اتفاقي سر از يک غار در آورده بود. غاري که روزنه اي به بيرون داشت، روزنه اي به زندگي! اما اين پايان ماجرا نيست!

وي بدون داشتن يک پا، در حاليکه از گرسنگي و تشنگي فرياد مي کند، بايد از کوه پايين بيايد. اين کار 3 روز طول مي کشد. وي مجبور مي شود که پاي شکسته خودش را ببندد تا لق نزند. خودش مثل يک لاک پشت از بين صخره ها و سنگ ها غلت مي زند تا نهايتا به پايين کوه مي رساند. وقتي به پايين دره مي رسد در اثر فريادهاي وي سايمون و دوست ديگرش وي را پيدا ميکنند و او را نجات مي دهند. او حالا انگار تولدي دوباره يافته است.

ماجراي جو يک ماجراي استثنايي اما قابل باور از قدرت اراده ي انسان در مواجهه با شرايط سخت است.
اگر حتي قرار است بميريد (که احتمال آن تقريبا صفر است) باز هم بهتر است که در حال مبارزه بميريد!

شما چه درسي از اين داستان ميگيريد؟

 *************************************************

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید

میزبان صدای گرم شما مثبت اندیشان هستیم ...

 7روز هفته 24ساعته درکنار شما هستیم ،با ما تماس بگیرید

026-36273687

 

اولین نفری که مطلع می شود، باشید!

برای اطلاع از جشنواره های فروش، تخفیف های استثنایی و محصولات جدید و متنوع، عضوی از کسانی که خبرنامه سایت مثبت را دریافت می کنند، باشید.

سایت مثبت،مرجع دانلود رایگان کتابهای صوتی و الکترونیکی،سمینارها و همایش هایی با موضوع روانشناسی موفقیت و توسعه ی مهارتهای فردی-شغلی-خانوادگی-ارتباطی و کسب و کار،تحصیلی بمنظور بهره مندی علاقه مندان و جویندگان راه موفقیت راه اندازی گردیده است.