داستان ” دانه کوچک و سپیدار ”
داستان ” دانه کوچک و سپیدار ”
گاهي براي ديده شدن، پنهان بايد شد!
داستان ” دانه کوچک و سپيدار ”
دانه کوچک بود و کسي او را نميديد. سالهاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد، اما نميدانست چگونه. گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشمها ميگذشت. گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها ميانداخت و گاهي فرياد ميزد و ميگفت:
“من هستم، من اينجا هستم، تماشايم کنيد .”
اما هيچکس جز پرندههايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشرههايي که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند، به او توجهي نميکرد.
دانه خسته بود از اين زندگي؛ از اين همه گم بودن و کوچکي خسته بود. يک روز رو به خدا کرد و گفت:
“نه، اين رسمش نيست. من به چشم هيچکس نميآيم. کاشکي کمي بزرگتر، کمي بزرگتر مرا ميآفريدي.”
خدا گفت:
“اما عزيز کوچکم! تو بزرگي، بزرگتر از آنچه فکر ميکني. حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگشدن ندادي. رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کردهاي. راستي يادت باشد تا وقتي که ميخواهي به چشم بيايي، ديده نميشوي. خودت را از چشمها پنهان کن تا ديده شوي.”
دانه کوچک معني حرفهاي خدا را خوب نفهميد، اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد.
سالها بعد دانه کوچک، سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچکس نميتوانست نديدهاش بگيرد. سپيداري که به چشم همه ميآمد.
*************************************************



نظرات (0)