داستان مردی که گمان می کرد لقمان دیوانه است.
مجموعه داستان موفقیت
داستان مردی که گمان می کرد لقمان دیوانه است.
مردي که گمان مي کرد لقمان ديوانه است!
روزي لقمان در كنار چشمهاي نشسته بود. مردي كه از آنجا ميگذشت. از لقمان پرسيد:
«چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد؟»
لقمان گفت: «راه برو.»
آن مرد پنداشت كه لقمان نشنيده است.
دوباره سوال كرد:
«مگر نشنيدي ، پرسيدم چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد؟»
لقمان گفت: «راه برو»
آن مرد پنداشت كه لقمان ديوانه است و رفتن را پيشه كرد.
زماني كه چند قدمي راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت:
«اي مرد، يك ساعت ديگر بدان ده خواهي رسيد.»
مرد گفت: «چرا اول نگفتي؟»
لقمان گفت: «چون راه رفتن تو را نديده بودم، نميدانستم تند ميروي يا كند. حال كه ديدم دانستم كه تو يك ساعت ديگر به ده بعدي خواهي رسيد.»
همهي ما روزي به مقصدمان خواهيم رسيد،
اما زمانِ رسيدنِ ما به مقصد بستگي به اين دارد که با چه سرعتي در حال حرکت هستيم.
*************************************************
داستان مسافری که در ناز و نعمت خودش را به دام مرگ انداخت.
مجموعه داستان موفقیت
داستان مسافری که در ناز و نعمت خودش را به دام مرگ انداخت.
مسافري که در ناز و نعمت خودش را به دام مرگ انداخت!
مسافري خسته که از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت که در سايه آن قدري استراحت کند غافل از اين که آن درخت جادويي بود، درختي که مي توانست آن چه که بر دلش مي گذرد برآورده سازد.
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب مي شد اگر تخت خواب نرمي در آن جا بود و او مي توانست قدري روي آن بيارامد. فوراً تختي که آرزويش را کرده بود در کنارش پديدار شد. مسافر با خود گفت: چقدر گرسنه هستم. کاش غذاي لذيذي داشتم.
??ناگهان ميزي پر از غذاهاي رنگارنگ و دلپذير در برابرش آشکار شد. پس مرد با خوشحالي خورد و نوشيد. بعد از سير شدن، کمي سرش گيج رفت و پلک هايش به خاطر خستگي و غذايي که خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رها کرد و در حالي که به اتفاق هاي شگفت انگيز آن روز عجيب فکر مي کرد با خودش گفت: قدري ميخوابم. ولي اگر يک ببر گرسنه از اين جا بگذرد چه؟ و ناگهان ببري ظاهر شد و او را دريد.
??هر يک از ما در درون خود درختي جادويي داريم که منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسمان باشد، چون اين درخت افکار منفي، ترس ها و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابر اين مراقب آن چه که به آن مي انديشيد باشيد.
*************************************************
داستان وقتی حرف های منفی دیگران را نادیده می گیریم.
مجموعه داستان موفقیت
داستان وقتی حرف های منفی دیگران را نادیده می گیریم.
وقتي حرف هاي منفي ديگران را ناديده مي گيريم
حرفهاي منفي ديگران را ناديده بگيريد
اگر به ديگران اجازه دهيد بيشتر از اينکه بازدهاي به زندگيتان بدهند،
از آن کسر کنند، تعادل زندگيتان بر هم خورده و بدون اينکه بفهميد
اسير منفيبافي خواهيد شد. نظرات بيفايده و آزاردهنده ديگران را
ناديده بگيريد. هيچکس حق قضاوت کردن درمورد شما را ندارد.
ممکن است داستان زندگيتان را شنيده باشند اما مطمئناً نميتوانند
حس و حالتان را درک کنند. شما هيچ کنترلي روي حرفهاي ديگران نداريد؛ اما کنترل اينکه به آنها اجازه بدهيد اين حرفها را به شما بزنند يا نه دست خودتان است. شما ميتوانيد حرفهاي مسموم آنها را رد کنيد تا به ذهن و فکرتان آسيب نرسانند.
مانند يک قهرمان رفتار کنيد
داستان زندگي قهرمانان را بخوانيد و رفتار و کردار آنان را سرمشق خود قرار دهيد و به سخنان آنان گوش فرادهيد.
کشف کنيد که در کار و تلاش آنان چه ويژگي خاصي وجود داشته که سبب موفقيتشان شده. اما هميشه بهخاطر داشته باشيد
اين افراد همانند ما و ساير افرادند و بنابراين، به جاي اينکه آنان را در مقام رفيعي بنشانيد و تحسينشان کنيد، اجازه دهيد که الهامبخش شما باشند.
هيچكس را در زندگي مقصر نمي دانم…
از خوبان “خاطره”
و از بدان “تجربه”
ميگيرم…!
بدترين ها “عبرت” ميشوند…!
وبهترين ها”دوست”
حرف اشتباهيست كه ميگويند…
با هر كس بايد مثل خودش رفتار كرد.
اگر چنين بود!!!
از منيت و شخصيت هر كس چيزى باقى نميماند.
هركس هر چه به سرت اورد فقط خودت باش.
اگر جواب هر جفايى بدى بود.
داستان زندگي ما خالى از ادم هاي خوب بود.
اگر نميتوانى ادم خوبه ى زندگي كسى باشى.
اگر براى ياد دادن تنها همان خوبى هايى كه خودت بلدى ناتوانت كردند
اگر همان اندك مهربانيت را از بر نشدند.
اگر خوبى كردى و بدى ديدى.
كنار بكش!!!
اما بد نشو…
زيرا اين تنها كاريست كه از دستت بر ميايد.
مهم نيست با تو چه كردند.
تو قهرمان زندگي خودت بمان
تو ادم خوبه ى زندگي خودت باش
با وجدانت اسوده بخواب.
سرت را پيش خدايت بالا بگير.
و بخاطر همه چيز شاکر باش.
*************************************************
داستان زود قضاوت نکنيم!!
مجموعه داستان موفقیت
داستان زود قضاوت نکنیم.
زود قضاوت نکنيم!!
شبي زني در فرودگاه در انتظار پرواز هواپيما بود. در فروشگاه فرودگاه، کتابي نظرش را جلب کرد،آن را به همراه يک بسته بيسکوييت خريد و جايي براي نشستن پيدا کرد. مجذوب کتاب شده بود که ناگهان متوجه مردي شد، که به او نزديک شده و در کنارش نشست. سپس يک يا دو بيسکوييت از بسته اي که آن وسط بود برداشت، زن سعي کرد از اين جسارت بزرگ او چشم پوشي کند و به خواندن ادامه داد
و بيسکوييت مي خورد و گاهي نيز به ساعتش نگاه مي کرد. تعداد بيسکوييت ها کاهش پيدا مي کرد و زن هر لحظه عصباني و عصباني تر مي شد. با خود گفت:« اگر من آدم خوبي نبودم حتما جواب اين عمل زشتش را مي دادم.» با هر بيسکوييت که زن بر مي داشت، مرد نيز بيسکوييت ديگري بر مي داشت تا اينکه تنها يک بيسکوييت باقي مانده بود. زن پيش خود فکر مي کرد که آن مرد چه کاري انجام خواهد داد.
مرد با خنده اي که بر لب داشت، آخرين بيسکوييت را برداشت و دو نيم کرد. نيمي را تعارف کرد و نيمي را خورد. زن با خود فکر کرد عجب مرد گستاخ و ديوانه اي است. چرا هيچ تشکري نمي کند. وقتي زمان پرواز شد آهي کشيد و برخاست. وسايلش را جمع کرد و به طرف درب خروجي حرکت کرد. از نگاه کردن به آن دزد نمک نشناس نيز خود داري کرد. سوار هواپيما شد و صندلي اش را پيدا نمود و شروع به خواندن کتابش کرد که تقريبا داشت تمام مي شد. وقتي مجددا بارهايش را ديد واقعا تعجب کرد
بسته ي بيسکوييت داخل بارهايش بود با تعجب گفت:« بسته ي بيسکوييت من اين جاست، پس آن بسته بيسکوييت متعلق به آن مرد بود و او سعي مي کرد آن را تقسيم کند؟» زن با غم و اندوه فهميد که ديگر براي عذرخواهي دير شده است و دريافت که خود او انسان گستاخ و نمک نشناس بوده است.
يادمان باشد:
1- زود و از روي ظاهر قضاوت نکنيم .
2- خيلي از خصلت هايي که به ديگران نسبت مي دهيم را خودمان داريم ولي اغلب به آنها توجهي نمي کنيم.
3-تا دير نشده است بايد بعضي کارها را انجام داد، واقعا هميشه زماني براي انجام برخي کارها نيست.
*************************************************
داستان يک عمر نگاه به زمين براي فقط 49 هزارتومان!!
مجموعه داستان موفقیت
داستان يک عمر نگاه به زمين براي فقط 49 هزارتومان!!
مواظب باشيد چه بهايي و براي بدست اوردن چه چيزي مي پردازيد…
روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد . او از پيدا كردن اين پول ،آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد كه بقيه روزها هم با چشمهاي باز، سرش را به سمت پايين بگيرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت. اين عدد به پول ايران حدودا فقط 49 هزار تومان است.
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ، در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.
*************************************************


