داستان پیرمرد روستایی و تنها پسرش.
مجموعه داستان موفقیت
داستان پیرمرد روستایی و تنها پسرش.
داستان پيرمرد روستايي و تنها پسرش
در روزگاري کهن پيرمردي روستا زاده اي بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزي اسب پيرمرد فرار کرد و همه همسايگان براي دلداري به خانه اش آمدند و گفتند: «عجب بدشانسي آوردي که اسب فرار کرد!
پيرمرد در جواب گفت: «از کجا مي دانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا بد شانسي ام؟»
??همسايه ها با تعجب گفتند: «خب معلومه که اين از بد شانسي است!»
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پيرمرد به همراه بيست اسب وحشي به خانه برگشت. اين بار همسايه ها براي تبريک نزد پيرمرد آمدند و گفتند: «عجب اقبال بلندي داشتي که اسبت همراه بيست اسب ديگر به خانه برگشت.»
پيرمرد بار ديگر گفت: «از کجا مي دانيد که از خوش شانسي من بوده يا از بدشانسي ام؟»
??فرداي آنروز پسر پيرمرد حين سواري در ميان اسبهاي وحشي زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند و گفتند: «عجب شانس بدي.»
کشاورز پير گفت: «از کجا مي دانيد که از خوش شانسي من بوده يا از بدشانسي ام؟»
چند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: «خوب معلومه که از بد شانسي تو بوده پيرمرد کودن!»
??چند روز بعد نيروهاي دولتي براي سربازگيري از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزمين دور دستي با خود بردند. پسر کشاورز پير بخاطر پاي شکسته اش از اعزام معاف شد. همسايه ها براي تبريک به خانه پيرمرد آمدند: «عجب شانسي آوردي که پسرت معاف شد.»
کشاورز پير گفت: «از کجا مي دانيد که…؟»
??نتيجه گيري??
هميشه زمان ثابت مي کند که بسياري از رويدادها را که بدبياري و مسائل لاينحل زندگي خود مي پنداشته ايم صلاح و خيرمان بوده و آ ن مسائل، نعمات و فرصتهايي بوده اند که زندگي به ما اهدا کرده است.
*************************************************
داستان درختی که نجار را می خنداند!
مجموعه داستان موفقیت
داستان درختی که نجار را می خنداند!
داستان درختي که نجار را مي خنداند!!
داستان کوتاه “درخت مشکلات”
نجار، يک روز کاري ديگر را هم به پايان برد . آخر هفته بود و تصميم گرفت دوستي را براي صرف نوشيدني به خانه اش دعوت کند. موقعي که نجار و دوستش به خانه رسيدند،قبل از ورود، نجار چند دقيقه در سکوت، جلوي درختي در باغچه ايستاد.
بعد با دو دستش ، شاخه هاي درخت را گرفت . چهره اش بي درنگ تغيير کرد . خندان وارد خانه شد ، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، براي فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ايوان رفتند تا نوشيدني بنوشند. از آنجا مي توانستند درخت را ببينند. دوستش ديگر نتوانست جلوي کنجکاوي اش را بگيرد و دليل رفتار نجار را پرسيد.
نجارگفت :
اين درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراواني پيش مي آيد، اما اين مشکلات مال من است و ربطي به همسر و فرزندانم ندارد. وقتي به خانه مي رسم، مشکلاتم را به شاخه هاي آن درخت مي آويزم. روز بعد، وقتي مي خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روي شاخه برمي دارم . جالب اين است که وقتي صبح به سراغ درخت مي روم تا مشکلاتم را بردارم ، خيلي از مشکلات ، ديگر آنجا نيستند و بقيه هم خيلي سبک تر شده اند.
*************************************************
داستان در لحظه زندگی کنید.
مجموعه داستان موفقیت
داستان در لحظه زندگی کنید.
در لحظه زندگي کنيد
يک داستان آموزنده :
چند نفر که در جستجوي آرامش و رضايت درون بودند ،
نزد يک استاد رفتند و از او پرسيدند:
استاد شما هميشه يک لبخند روي لبت است و به نظر ما خيلي ارام و خشنود به نظر ميرسي، لطفا به ما بگو که راز خشنودي شما چيست؟
استاد گفت: بسيار ساده !
من زماني که دراز ميکشم ، دراز ميکشم.
زماني که راه ميروم ، راه ميروم.
زماني که غذا ميخورم ، غذا ميخورم.
ان چند نفر عصباني شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدي نگرفته است. به او گفتند که تمام اين کارها را ما هم انجام !ميدهيم, پس چرا خشنود نيستيم و آرامش نداريم؟*
استاد به آنها گفت:
زيرا زماني که شما دراز ميکشيد به اين فکر ميکنيد که بايد
بلند شويد ،زماني که بلند شديد به اين فکر ميکنيد که بايد
کجا برويد ،زماني که داريد ميرويد به اين فکر ميکنيد که
چه غذايي بخوريد.
فکر شما هميشه در جاي ديگر است و نه در آنجايي که شما هستيد!
زمان حال ، تقاطع گذشته و آينده است و شما در اين تقاطع نيستيد بلکه در گذشته و يا آينده هستيد
به اين علت است که از لحظه هاتان ، لذت واقعي نميبريد
زيرا هميشه در جاي ديگر سير ميکنيد و حس ميکنيد زندگي نکرده ايد و يا نمي کنيد.
*************************************************
داستان بدنسازی که نتوانست وزنه ای حتی کمتر از رکورد خودش را بلند کند!
مجموعه داستان موفقیت
داستان بدنسازی که نتوانست وزنه ای حتی کمتر از رکورد خودش را بلند کند!
بدنسازي که نتوانست وزنه اي حتي کمتر از رکورد خودش را بلند کند!!
در يک باشگاه بدنسازي پس از اضافه کردن 5 کيلوگرم به رکورد قبلي ورزشکاري از وي خواستند که رکورد جديدي براي خود ثبت کند. اما او موفق به اين کار نشد. پس از او خواستند وزنه اي که 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند کرد. اين مسئله براي ورزشکار جوان و دوستانش امري کاملا طبيعي به نظر مي رسيد
اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه اي برنيامده بود که در واقع 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به ميزان 5 کيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن ميدانست.
*************************************************
داستان قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند.
مجموعه داستان موفقیت
داستان قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند.
قورباغه هايي که زنده زنده آب پز شدند
چند قورباغه را در ظرفي پر از آب جوش انداختند، آنها خيلي سريع از آب جوش به بيرون پريدند و خودشان را نجات دادند. وقتي همين قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملي به همان سرعت نشان دهند.
نتيجه: ما مي توانيم تغييرات ناگهاني را بفهميم و متقابلآ عکس العمل نشان دهيم اما وقتي اين تغييرات در دراز مدت انجام مي شوند وقتي متوجه مي شويم که ديگر خيلي دير است. يادمان باشد، نه عادت هاي بد يک شبه وجود کسي را فرا مي گيرد و نه کسي يک شبه فرد ديگري مي شود، همه چيز پله پله انجام مي شود. مهم اين است که گرم شدن آب را احساس کنيد.
*************************************************
داستان گاهی خودمان را بسنجیم.
مجموعه داستان موفقیت
داستان گاهی خودمان را بسنجیم.
گاهي خودمان را بسنجيم
پسر کوچکي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره .
مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش مي داد.
پسرک پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من اين کار را با نصف قيمتي که به او مي دهيد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار اين فرد کاملا راضي است.
پسرک بيشتر اصرارکرد و پيشنهاد داد:
«خانم،من پياده رو وجدول جلوي خانه را هم برايتان جارو
مي کنم. دراين صورت امروزشمازيباترين چمن را درکل شهرخواهيد داشت»
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرک درحالي که لبخندي برلب داشت،گوشي راگذاشت.مغازه دارکه به صحبت هاي اوگوش داده بود،
گفت:«پسر از رفتارت خوشم آمد؛به خاطراينکه روحيه خاص وخوبي داري دوست دارم کاري به توبدهم»
پسرجواب داد:
«نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را مي سنجيدم. من همان کسي هستم که براي اين خانم کارمي کند.
?? کاش ما هم گهگاهي عملکرد خود رابسنجيم …
*************************************************
داستان گوسفندانی که از روی هیچ می پریدند!!
مجموعه داستان موفقیت
داستان گوسفندانی که از روی هیچ!! می پریدند.
گوسفنداني که از روي هيچ!! مي پريدند!!
در دوران نوجواني با يک چوبدستي دم در آغل گوسفندان ميايستادم و براي سرگرم کردن خودم، هنگام خارج شدن گوسفندان، چوبدستي را جلوي پايشان ميگرفتم جوري که مجبور به پريدن از روي آن ميشدند. پس از آنکه چندين گوسفند از روي آن ميپريدند، چوبدستي را کنار ميکشيدم، اما بقيه گوسفندان هم با رسيدن به اين نقطه از روي مانع خيالي ميپريدند.
تنها دليل پرش آنها اين بود که گوسفندان جلويي در آن نقطه پريده بودند. گوسفند تنها موجودي نيست که از اين گرايش برخوردار است. تعداد زيادي از آدمها نيز مايل به انجام کارهايي هستند که ديگران انجامش ميدهند؛ مايل به باور کردن چيزهايي هستند که ديگران به آن باور دارند، مايل به پذيرش بيچون و چراي چيزهايي هستند که ديگران قبولش دارند.
وقتي خودت را همصدا با اکثريت ميبيني، وقت آن است که بنشيني و عميقاً فکر کني.
ديل_کارنگي
*************************************************
داستان ماجرای جالب عشق ژاپنی ها به ماهی تازه!
مجموعه داستان موفقیت
داستان ماجرای جالب عشق ژاپنی ها به ماهی تازه!
ماجراي جالب عشق ژاپني ها به ماهي تازه
??ژاپني ها عاشق ماهي تازه هستند. اما آبهاي اطراف ژاپن سال هاست که ماهي تازه ندارد. بنابر اين براي غذا رساندن به جمعيت ژاپن قايق هاي ماهي گيري، بزرگتر شدند و مسافت هاي دورتري را پيمودند.ماهي گيران هر چه مسافت طولاني تري را طي مي کردند به همان ميزان براي بازگشت زمان بيشتري لازم بود .اگر بازگشت بيش از چند روز طول مي کشيد ماهي ها، ديگر تازه نبودند و ژاپني ها مزه اين ماهي را نمي پسنديدند ..
??براي حل اين مسئله ، شرکتهاي ماهي گيري فريزرهايي در قايق هايشان تعبيه کردند. آنها ماهي ها را گرفته و روي دريا منجمد مي کردند. فريزرها اين امکان را براي قايقها و ماهي گيران ايجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولاني تري را روي آب بمانند. اما ژاپني ها مزه ماهي تازه و منجمد را متوجه مي شدند و مزه ماهي يخ زده را دوست نداشتند. بنابر اين شرکتهاي ماهيگيري مخزنهايي را در قايقها کارگذاشتند و ماهي را در مخازن آب نگهداري مي کردند .ماهي ها پس از کمي تقلا آرام مي شدند و حرکت نمي کردند. آنها خسته و بي رمق ، اما زنده بودند. متاسفانه ژاپني ها مزه ماهي تازه را نسبت به ماهي بي حال و تنبل ترجيح مي دادند. زيرا ماهيها روزها حرکت نکرده و مزه ماهي تازه را از دست داده بودند.
??پس شرکتهاي ماهيگيري بايد اين مسئله را بگونه اي حل مي کردند. آنها چطور مي توانستند ماهي تازه بگيرند؟ اگر شما مشاور صنايع ماهيگيري بوديد، چه پيشنهادي مي داديد؟
رون هوبارد در اوايل سالهاي ????دريافت: ” بشر تنها در مواجهه با محيط چالش انگيز به صورت عجيبي پيشرفت مي کند ”
??براي نگه داشتن ماهي تازه شرکتهاي ماهيگيري ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداري ماهي در قايقها استفاده مي کنند اما حالا آنها يک?? کوسه کوچک به داخل هر مخزن مي اندازند. کوسه چندتائي از ماهي ها را مي خورد اما بيشتر ماهيها با وضعيتي بسيار سرزنده به مقصد مي رسند، زيرا براي فرار از کوسه تلاش ميکنند.
منافع و مزيتهاي رقابت:
??شما هر چه با هوش تر ، مصرتر و با کفايت تر باشيد از حل يک مسئله بيشتر لذت مي بريد. اگر به اندازه کافي مبارزه کنيد و اگر به طور پيوسته در چالشها پيروز شويد، خوشبخت و خوشحال خواهيد بود. گاهي وقتها کوسه ها براي پيشرفت و توسعه لازمند.
??توصيه: به جاي دوري جستن از مشکلات به ميان آنها شيرجه بزنيد.
از بازي لذت ببريد. اگر مشکلات و تلاشهايتان بيش از حد بزرگ و بيشمار هستند تسليم نشويد، ضعف شما را خسته مي کند، به جاي آن مشکل را تشخيص دهيد .
`اگر به اهدافتان دست يافتيد، اهداف بزرگتري را براي خود تعيين کنيد `
*************************************************
داستان ماجرای کوهنوردی که دوبار متولد شد.
مجموعه داستان موفقیت
داستان ماجرای کوهنوردی که دوبار متولد شد.
ماجراي کوهنوردي که دوبار متولد شد!!!
به خاطر داشته باش: تلاش کردن هميشه خيلي خيلي بهتر از ساکن ماندن و تلاش نکردن است. داستاني واقعي که اين حقيقت را ملموس تر ميکند در سال 1985 اتفاق افتاد.
دو کوهنورد انگليسي با نام هاي جو و سايمون به “پرو” سفر کردند تا يکي از بلندترين قله هاي آنجا را فتح کنند. آنها براي سه روز متمادي، درکنار هم از صخره هاي يخي بال رفتند. از ميان بهمن و برف گذشتند. وقتي به بالاي قله رسيدند، صورت هايشان از سرما کامل ترک برداشته بود، اما با اين حال در درون خوشحال بودند. اما اين شادي زياد دوام نياورد. چون همان روز در مسير برگشت، پاي جو شکست. يکي از پاهاي وي از زانو در رفت. حال تصور کن که در آن ارتفاع، زير بوران برف، چه خطري جان وي را تهديد مي کرد. درد پاي شکسته، کل وجودش را پر کرده بود و امانش نمي داد. اما چاره اي نبود. سايمون تصميم گرفت که وي را با طناب به خود ببندد و از کوه پايين بياورد.
سايمون وي را با طناب به خود مي بست. بعد در جايي سفت و محکم مي نشست و جو را به سمت پايين مي لغزاند. جو که قادر به راه رفتن نبود، از روي صخره ي يخي سر مي خورد و به پايين مي رفت تا به جاي محکمي مي رسيد و مي توانست خود را نگه دارد. سپس سايمون به سمت پايين مي رفت و دوباره اين مراحل تکرار مي شد تا جايي که جو به سمت پايين سر مي خورد، زير پايش خالي شد و زير يک صخره در هوا معلق ماند. جو با پاي شکسته و بسته به طناب از صخره اي يخي آويزان ماند!
سايمون که آن طرف طناب را گرفته متوجه مي شود که طناب يکدفعه خيلي سنگينتر شده است. جو آن پايين آويزان مانده و زير فشار برف و بوران صدايش به سايمون نمي رسد. جو سعي مي کند روي طناب گره هايي بزند وخود را بال بکشد. اما دستانش يخ زده و قادر به انجام اين کار نيست. سايمون حدود يک ساعت صبر مي کند، اما هيچ اتفاقي نمي افتد. پس از مدتي تفکر و تامل به اين نتيجه مي رسد که احتمال جو از دست رفته است. وي چاره اي نمي بيند جز آنکه خودش را نجات دهد. پس چاقو را از جيبش درمي آورد و طناب را مي برد!
همان طنابي که جان دوستش به آن گره خورده بود. جو ناگهان به سمت پايين پرتاب مي شود و در يک حفره عميق مي افتد. يک حفره شبيه چاهي پيچ درپيچ در دل کوه پوشيده از برف و يخ. تا آنکه به کف مي خورد و نقش بر زمين مي شود. پس از مدتي بيهوشي چشمان خود را باز مي کند وخود را محصور در برف و قنديل هاي يخي مي يابد. اول سعي مي کند که از ديوارهاي يخي بال برود اما مرتبا زمين مي خورد. پاي شکسته اش امانش را بريده است. بدنش آب زيادي از دست داده و تشنگي به وي فشار مي آورد. اما نه راه پس دارد ونه راه پيش. تصميم مي گيرد طناب را پايين بکشد.
فکر مي کند که شايد انتهاي ديگر طناب هنوز به سايمون وصل است که از بالاي صخره به پايين پرت شده است. طناب را به پايين مي کشد و وقتي به انتهاي آن مي رسد مي بيند که بريده شده!!!. حتي دوست وي نيز طنابش را قطع کرده است. جو به اين نتيجه مي رسد که اين پايان ماجراست و راه فراري ندارد. مرگ در چند قدمي وي است. نه غذايي دارد و نه آبي. دوستش نيز رفته است و وي در ارتفاع چند صد کيلومتري زمين، داخل يک حفره به تنهايي رها شده است. اگر وي در آن حفره بميرد به احتمال زياد هيچ کس حتي جسد وي را نيز نخواهد يافت.
از آن طرف، سايمون با هر مشقتي شده به تنهايي از کوه پايين مي آيد. وقتي به چادرشان مي رسد رفيق ديگرخود را مي بيند. از سايمون مي پرسد پس جو کجاست؟سايمون مي گويد که اتفاق بدي در کوهستان رخ داده و جو مرده است. و به احتمال زياد حتي به دست خودسايمون مرده است! جو پس از چند ساعت غلت زدن در عمق نااميدي، عصباني و خشمگين مي شود. کنترل خود را از دست مي دهد. شروع به مشت زدن به ديوار مي کند. نعره اي مي کشد. فحش هاي رکيک مي دهد. ديگر هيچ چيز نمي تواند وي را آرام کند. مرگ در چند قدمي وي است.
پس از آنکه کمي خشمش فرو مي نشيند، متوجه مي شود که حفره عميقتر از آني است که فکرش را مي کرده. هنوز پايين تر نيز مي توان رفت. پايين رفتن از آن حفره مي تواند به اين معنا باشد که جو خودش را در عمقي بيشتر مدفون سازد. اما مي داند که راه حل ديگري ندارد. پس به خودش يادآوري مي کند که بزرگترين اشتباه، تصميم بد گرفتن نيست. بلکه آن است که اصل هيچ تصميمي نگيري! پس شروع به پايين رفتن در آن حفره مي کند.براي ساعت ها پايين و پايين تر مي رود. دنبال حفره اي مي گردد که وي را پايين تر ببرد. مسافت زيادي را پايين مي رود تا نهايتا به يک تونل مي رسد. وقتي به انتهاي تونل نگاه مي کند، مي بيند که نوري به داخل مي تابد. با هر زحمتي شده خود را بال مي کشد تا به دهانه ي غار برسد و آنجاست که ناگهان چشمش به خورشيد مي افتد! وي در دل کوه آن قدر پايين رفته بود که به طور اتفاقي سر از يک غار در آورده بود. غاري که روزنه اي به بيرون داشت، روزنه اي به زندگي! اما اين پايان ماجرا نيست!
وي بدون داشتن يک پا، در حاليکه از گرسنگي و تشنگي فرياد مي کند، بايد از کوه پايين بيايد. اين کار 3 روز طول مي کشد. وي مجبور مي شود که پاي شکسته خودش را ببندد تا لق نزند. خودش مثل يک لاک پشت از بين صخره ها و سنگ ها غلت مي زند تا نهايتا به پايين کوه مي رساند. وقتي به پايين دره مي رسد در اثر فريادهاي وي سايمون و دوست ديگرش وي را پيدا ميکنند و او را نجات مي دهند. او حالا انگار تولدي دوباره يافته است.
ماجراي جو يک ماجراي استثنايي اما قابل باور از قدرت اراده ي انسان در مواجهه با شرايط سخت است.
اگر حتي قرار است بميريد (که احتمال آن تقريبا صفر است) باز هم بهتر است که در حال مبارزه بميريد!
شما چه درسي از اين داستان ميگيريد؟
*************************************************


